هایکو ۴
-
تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 0:55
شعر خوب آمدن آغاز توستشبیه بارانینسیمی از بلندای کوهسار عطری از شوق بهارتو شعر خوب آمدنی و من چشم به راه، این آمدنم ******دعایت میکنم دعایم کن تا در فراسوی زمان برای یکدیگر نشانه های روشن باشیم صدایت میکنم صدایم کن تا زمزمه ای ما اواز حیات را تقدس دهد ترا یاد میکنم پس مرا یاد کن ای نور لطیف و روشن +...
هایکو ۳
-
تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 11:54
شعر خوب آمدن آغاز توستشبیه بارانینسیمی از بلندای کوهسار عطری از شوق بهارتو شعر خوب آمدنی و من چشم به راه، این آمدنم ******دعایت میکنم دعایم کن تا در فراسوی زمان برای یکدیگر نشانه های روشن باشیم صدایت میکنم صدایم کن تا زمزمه ای ما اواز حیات را تقدس دهد ترا یاد میکنم پس مرا یاد کن ای نور لطیف و روشن +...
نامه ی کهنه
-
تاریخ: 1401/11/27 ساعت: 18:23
درست زمانی که همه چیز طبق برنامه پیش میرفت و قرار بود سر وقت حاضر شود انفاقی دیگر پیش امد و همه چیز روال خودش را از دست داد و سخت ترین اتفاق شاید ایستاد ن عقربه های ساعت بود .مقابل در ایستاد دستگیره را در دستش گرفت و گفت حیف بود ،افسوس افسوس ....بعد از جیبش کاغذی کهنه را بیرون کشید ارام بازش نمود مث...
هایکو ۲
-
تاریخ: 1401/11/27 ساعت: 18:23
شعر خوب آمدن آغاز توستشبیه بارانینسیمی از بلندای کوهسار عطری از شوق بهارتو شعر خوب آمدنی و من چشم به راه، این آمدنم ******دعایت میکنم دعایم کن تا در فراسوی زمان برای یکدیگر نشانه های روشن باشیم صدایت میکنم صدایم کن تا زمزمه ای ما اواز حیات را تقدس دهد ترا یاد میکنم پس مرا یاد کن ای نور لطیف و روشن +...
نامه ۵۶۲
-
تاریخ: 1401/11/27 ساعت: 18:23
به سمت در رفت ،برگشت ،چند قدمی قدم زد و باز به سمت در رفت دستگیره را در دستانش گرفت، مکثب کرد و زیر لب گفت :باید بنویسم ،نمیشود...!برگشت و سر میزش نشست کاغد ی سفید برداشت و سپس خودکارش را و شروع به نوشتن کرد (نمیدانم ها را باید کنار بگذارم و صریح تر برایت بنویسم اتفاقی که در راه است مرا از واژگان رب...
بی اثر
-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 15:42
روزگار چه نقشها که به نمایش نمی گذارد ...روزی دست ترا میگیرد و با عشق و شور ترا به اوج میبرد و زمانی دست ترا میگیرد و بر زمین میزند هم در اوج و هم در نزول میدانی این لحظه هم خواهد گذشت اما اشک بی امان در آن لحظه فرو میزید انجا که انتظار نداری ....
نامه ۵۶۰
-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 15:42
قیافه ی خود را در آیینه نگاه کرد دیگر نه او بود و نه خود .دیگری...!نه از آن لطافت زنانه خبری بود و نه سماجت مردانه اش دیگری ...!با خود فکری کرد و باز کاغذی برداشت و شروع به نوشتن کرد(عطر عشق طببعتی شگفت انگیز دارد ،گاه از دورترین فاصله ها حس میشود در تو شور ایجاد میکند و اشکهایت را روان میسازد عطر ع...
نامه ی ۵۶۱
-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 15:42
(و باز نقاشی خراب شد یک صفحه دیگر ...رنگهای درهم ...انقدر در ان غوطه ور بودم که نشد خودش شود نفرت انگیز بود ...خواستم پاره اش کنم دیگر از تکرار بر تکرار ها خسته بودم زیر لب گفتم چی کم دارم ؟ چرا نمیشود خوب درآید ؟چرا نگهش دارم ؟ از اینهمه رنگی که صرف ان شده ....)بعد از چند لحظه سرش را بلند کرد به سم...
نامه ی بعدی
-
تاریخ: 1401/6/27 ساعت: 17:34
(سلام شمعدانی های قرمز سلام نارنجی زییای پاییز سلام ارغنونسلام گنجشک نا ارام و سلام قاصدک دلتنگ تمامی این سلام ها ،برای آن نامه های که بی سلام آغاز شدند و فقط دنباله ی قبل بودند، اما این هم مثل سایر نامه ها ...)مداد را کناری گذاشت. دست زیر موهایش کرد و انها را کشید چند تاری در دستش باقی ماتد انها را...
سو سو
-
تاریخ: 1401/5/29 ساعت: 1:06
شعر خوب آمدن آغاز توستشبیه بارانینسیمی از بلندای کوهسار عطری از شوق بهارتو شعر خوب آمدنی و من چشم به راه، این آمدنم ******دعایت میکنم دعایم کن تا در فراسوی زمان برای یکدیگر نشانه های روشن باشیم صدایت میکنم صدایم کن تا زمزمه ای ما اواز حیات را تقدس دهد ترا یاد میکنم پس مرا یاد کن ای نور لطیف و روشن +...
نامه ۱۰۰۰
-
تاریخ: 1401/5/29 ساعت: 1:06
مقابل آیینه ایستاده بود و ارام زمزمه میکرد (شاید باور نکنی ولی گمان میکردم که این نامه اخر خواهد بود چرا آخر ؟ ممکن بود فاصله ی ما به صفر برسد ان موقع دیگر چه نیازی بع نوشتن نامه و گفتن هست تمام حاشیه ها کنار میروند حتی نقوش و رنگ فقط صدا میماند ان هم صدای حضور اما ممکن هم بود که دیگر زمان متوقف شود...
نامه هفتاد و هفت
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 16:17
(( گاهی ادم چه تصورات ناشیانه ای دارد و بر اساس ان تصورات چه تصمیمات تغییر دهنده ای میگیرد ، مثلا فکر میکردم به نامه ی هفتاد که برسم صددر صد در آن واژه ها با من آشنی میکنند و نامه هایم غرق صفا و دوستی میشود ولی در حقیقت هر لنچه که زمانی از دست برود دیگر بازگشتی نخواهد داشت وازه ها دیگر ک
100
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 16:17
(( بالاخره به صدمین نامه رسیدم ولی من میدانم تو هم اینرا بدان که این صدمین نامه نیست این عدد مثالی برای شمارش است ؛چگونه ممکن است عددی بیابم برای تمام لحظه های که برای تو نوشتم و گفتم، عددی نخواهد بود برای نمام ان نامه های که شبیه کلمه شد و بر صفحات جا ماند ، عددی نخواهد بود برای تمام ان همه
نامه ی نیمه تمام
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:35
شب چله ی سال جاریراستش را بخواهی خجالت می کشم چون هربار که شروع به نوشتن نامه میکنم دقیقا یادم نیست نامه ی قبلی را کی نوشته ام که به دنبال آن ادامه دهم .( برخاست و به سمت اینه رفت اینه قدی سمت چپ دیوار روی زمین قرار داشت و درست بالای ان پنجره ی به عرض دیوار ،گاهی پنجره نیمه باز بود و از لای آن نسیم ...
در حاشیه ی نامه _تولد
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:35
مثل همیشه روی صندلی نشسته بود و با وسواس تمام کاغذ های نوشته شده را دسته بندی میکرد بعضی از انها را تا میکرد و در جعبه ی کنار دستش میگذاشت بعضی دیگر را در پاکت میگذاشت و بر روی آنها علامت میزد یا نوشته ای مینوشت تا اینکه چشمانش به کاغذی خط خطی افتاد اول خواست انرا کنار بگذارد . ولی ناگهان متوقف شد...
نامه ای شصت وشش
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:35
سیگارش را روشن کرد و از پنجره به بیرون خیره شد این تقریبا عادت هر شب او بود حدود ساعت نه ونیم کنار پنجره مینشست و سیگاری روشن میکرد و همچنان که سیگار میکشید زیر لب حرفهای زمزمه میکرد .آن شب باران میبارید واین بارش چند ساعت سبب شده بود که زمزمه هایش جان دار تر شود بلتد تر انقدر که بتوان شنید .گفت :...
مریم
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:54
نمیدانم چرا گذشته همیشه با پوشش همراه بود مثل آنکه در تمام اتفاقات ساده سری نهاده شده بود که بیانش نیاز به احتیاط بود اما کنون حقایق و اتفاقات شبیه هم باشند و نباشند زیاد اهمیت ندارد ،آنچه به نظر مهم است سرعت است و طی کردن، نام این پست را به نام خودم گذاشتم تا اگر از این به بعد پستی گذاشتم سعی کنم و...
مسیح
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:54
صورت زیبای ترا باز میکنم چشمهایت را نگاه میکنم لبخندت را ترسیم میکنم و آرام با تو حرف میزنم، شاید زنده شوی و این بار من بهانه ی تو باشم
فروشی
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:44
در صندوق عقب را در تاریکی شب بالا زده بود و فریاد میزد ارزان و خوب.... دلم لرزید،چقدر ثروت داشتم؟! کلیه ها بالا و پایین پریدند به آرامی گفتم :نه هنوز نوبت به شما نرسیده! + نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۱۸ساعت 21  توسط رز آبی |
شر شر باران وهمدردی
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:44
اگر در را باز میگذاشتم همه چیز سرازیر می شد نا چار سرم را به پنجره چسباندم آنقدر بینی خود را فشار دادم که فکر کردم صورت چماله شده و خیسم از پنجره رد شده و... میخواستم با آسمان همدردی کنم اما بیشتر از این نمیتوانستم در میخواستم فریاد بزنم فریاد بزنم و ادامه دهم حتی اگر یک حرف حساب هم از آن معلوم نبود...