شهر بازی - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:44
شبیه کودکان و شاید هم جوانتر..... سوار بر اسبی بودم که مدام بالا و پایین می رفت و میچرخید چشمهایش درشت و مشکی بود و رنگ تنش یاسی شاید هم صورتی شعر میخواند شعر بازی، بازی های کودکانه و من غرق خنده بودم مثل اینکه اسب از زمین جدا شده بود و به آسمان میرفت، فقط میخندیم فارغ از همه درد و رنجی که بر زمین ب...
گمشده - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:44
هنوز پیدا نشده بودم، نمیدانستم کجا هستم، چه میکنم، اما با همه ی این سردرگمی باز در راه بودم گمان میکردم دچارتخیلات هستم و آنها که برایم نقل قول میکنند واقعی نیستند سرم را بالا بردم شاخه ها در نور مهتاب سر در هم فرو داشتند باد پاییزی آرام میوزید و برگها میلرزید ند شبیه من که ترس داشتم دیگر همیشه به ه...
کمی همت کن - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:44
کمی همت کن و باز خود را بساز این بار شرحی در بیان است که گفته هایش ترا به ماندگار ی نشاند کمی همت کن باز از نو آیینه دار تماشا باش آنچه در مسیر آن تلالو ظاهر شود نشانی روشن از آمدن و شدن است. + نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۵ساعت 21&nbsp توسط رز آبی |
بهاری که خواهد آمد - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:44
وقتی دلتنگی به سراغ تو می آید پاییز را بهتر درک میکنی افتادن برگها دست در دست باد شدن و سوز و سرمای سست کننده و باران و ای کاش باران وقتی پاییز ی شدی در انتظار بهار ثانیه شمار میشوی و دلتنگی را... شعر میکنی + نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۹ساعت 21&nbsp توسط رز آبی |
جای برای مردن - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 4:44
محله ای خوبی است همه آنقدر خوب ترا میشناسند که تو نیاز نداری حرفی بزنی و یا حرفی بشنوی میتوانی به هیچ دردسر سرت را بر در خانه بگذاری و یکسری گریه کنی و بعد اگر دلت خواست همان جا دراز شوی و بی دردسر بمیری کسی ناراحت نمیشود کسی شلوغ نمیکند یا برای برنامه های تو نقشه نمیکشد تو آسوده ای هم برای مردن و ه...
بهاری که خواهد آمد - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:42
وقتی دلتنگی به سراغ تو می آید پاییز را بهتر درک میکنی افتادن برگها دست در دست باد شدن و سوز و سرمای سست کننده و باران و ای کاش باران وقتی پاییز ی شدی در انتظار بهار ثانیه شمار میشوی و دلتنگی را... شعر میکنی + نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۱۹ساعت 21 توسط رز آبی |
جای برای مردن - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 9:42
محله ای خوبی است همه آنقدر خوب ترا میشناسند که تو نیاز نداری حرفی بزنی و یا حرفی بشنوی میتوانی به هیچ دردسر سرت را بر در خانه بگذاری و یکسری گریه کنی و بعد اگر دلت خواست همان جا دراز شوی و بی دردسر بمیری کسی ناراحت نمیشود کسی شلوغ نمیکند یا برای برنامه های تو نقشه نمیکشد تو آسوده ای هم برای مردن و ه
کمی همت کن - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 21:09
کمی همت کن و باز خود را بساز این بار شرحی در بیان است که گفته هایش ترا به ماندگار ی نشاند کمی همت کن باز از نو آیینه دار تماشا باش آنچه در مسیر آن تلالو ظاهر شود نشانی روشن از آمدن و شدن است.
گمشده - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 12:23
هنوز پیدا نشده بودم، نمیدانستم کجا هستم، چه میکنم، اما با همه ی این سردرگمی باز در راه بودم گمان میکردم دچارتخیلات هستم و آنها که برایم نقل قول میکنند واقعی نیستند سرم را بالا بردم شاخه ها در نور مهتاب سر در هم فرو داشتند باد پاییزی آرام میوزید و برگها میلرزید ند شبیه من که ترس داشتم دیگر همیشه به ه...
1 - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:28
چشمهایش را بسته نگه داشت و زیر لب زمزمه کرد بعد حس کرد که معجزه رخ داده... او حاضر بود و برای شنیدن آماده، چشمهایش را باز کرد و باز تنها بود و این تنهایی با مداومت خود صاحب موقعیت شده بود، یک وضع دائمی باز زمزمه کرد در حال و هوای که هیچ کس نبود تا آزردگی سبب شود فریاد زد: هی....آهای با توام..... تنه...
2/5 - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:28
ط مثل تلخ...ت..ددرد و در آخر نقطه تقصیرلغتهیچ ط مثل تو تو.... طغیان!
قبله - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:28
گاهی به دنبال کسی هستی تا با او حرف بزنی ولی هرکس را که مینگری در آن نقطه ی تردید میلرزد مثل آنکه حرفهای تو برای گفتن نباشد.... گاهی دوست داری تا به آخرین لحظه برسی و بعد وصیت آخر را بگویی... اما آنچه ترا بیقرار برای گفتن نموده همیشه در اعماق وجود ت شبیه رازی میماند رازی که فقط خودت میدانی و او او ه...
مهمان - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:27
سلام، صاحب خانه برایت مهمان آورده ام به کرم تو ایمان دارم مابقی با تو.... خاطره ی خوبی بود من بالا بودم و از آن بالا پشت بام ها دنبال هم ردیف بودند مثل اینکه دیوارها نبودند من بودم و راهی یک راست و مستقیم که تا آنجا پیش میرفت حس میکردم اگر دستم را دراز کنم به پنجره میرسد و بعد این خاطرات واقعی بودند...
فروشی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:27
در صندوق عقب را در تاریکی شب بالا زده بود و فریاد میزد ارزان و خوب.... دلم لرزید،چقدر ثروت داشتم؟! کلیه ها بالا و پایین پریدند به آرامی گفتم :نه هنوز نوبت به شما نرسیده!
شر شر باران وهمدردی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:27
اگر در را باز میگذاشتم همه چیز سرازیر می شد نا چار سرم را به پنجره چسباندم آنقدر بینی خود را فشار دادم که فکر کردم صورت چماله شده و خیسم از پنجره رد شده و... میخواستم با آسمان همدردی کنم اما بیشتر از این نمیتوانستم در میخواستم فریاد بزنم فریاد بزنم و ادامه دهم حتی اگر یک حرف حساب هم از آن معلوم نبود...
شهر بازی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 3:27
شبیه کودکان و شاید هم جوانتر..... سوار بر اسبی بودم که مدام بالا و پایین می رفت و میچرخید چشمهایش درشت و مشکی بود و رنگ تنش یاسی شاید هم صورتی شعر میخواند شعر بازی، بازی های کودکانه و من غرق خنده بودم مثل اینکه اسب از زمین جدا شده بود و به آسمان میرفت، فقط میخندیم فارغ از همه درد و رنجی که بر زمین ب...

برچسب‌های مرتبط

گمشده ها | گمشده منوتو | گمشده های ثبت احوال | گمشده به انگلیسی | گمشده manoto | گمشده یوسف زمانی | 13 hours | 15 septembers later | 14th amendment | 12 monkeys