خرید بک لینک
شبیه کودکان و شاید هم جوانتر.....

سوار بر اسبی بودم که مدام بالا و پایین می رفت و میچرخید

چشمهایش درشت و مشکی بود و رنگ تنش یاسی شاید هم صورتی

شعر میخواند شعر بازی، بازی های کودکانه

و من غرق خنده بودم مثل اینکه اسب از زمین جدا شده بود و به آسمان میرفت، فقط میخندیم فارغ از همه درد و رنجی که بر زمین بود در آسمان به پرواز بودم.

اماهمیشه چیزهای هست که واقعیت را با تمام ابعادش به نمایش بگذارد و این اتفاق به سادگی ظاهر شد

نوبت من تمام شد و زمان بازی هم،

و من از گردونه ی اسبها با حالی شاید شبیه گریستن جدا شدم

+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۲۲ساعت 10&nbsp توسط رز آبی |

برچسب: بازی, نویسنده: بهنام کمالی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 4:44

صفحه بندی