درست زمانی که همه چیز طبق بر1 پیش میرفت و قرار بود سر وقت حاضر شود انفاقی دیگر پیش امد و همه چیز روال خودش را از دست داد و سخت ترین اتفاق شاید ایستاد ن عقربه های ساعت بود .
مقابل در ایستاد دستگیره را در دستش گرفت و گفت حیف بود ،افسوس افسوس ....
بعد از جیبش کاغذی 1 را بیرون کشید ارام بازش نمود مثل اینکه میترسید هر خط تا شکافی شود در کاغذ گهنه ،وقتی کاملا باز شد.
دستش را بر خط های کاغد کشید انقدر ارام و با احتیاط گویا دست محبوبش را لمس میکند، بعد انرا نزدیک صورتش برد و آنرا بوئید .
نفس عمیقی کشید و باز مکرر آه کشید. با هر نفس توانش به تحلیل رفت. برگشت و روی صندلی ولو شد باز کاغذ را نگاه کرد بر چشمانش گذاشت و عمیق تر از قبل اه کشید شروع به خواتدن کرد گاه جملاتش شمرده میشد و سنگین تر از بغضی که در گلو داشت
( همه ی سعی من بر آن بود که ماندن ها همه به فعل شدن برسند...)
ادامه نداد میدانست که باید نقطه بگذارد باز نقطه...
برچسب:
نویسنده: بهنام کمالی