چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۰۵ | 15 | م.م -
گاه گمان میکنم که اکنون وقت من و توست اما ساعتی نمی گذرد و بلز به آخر صف به آخر راه آخر کلاس به آخر آخر رانده میشوم
مدتی نا امید میشوم با خود فکر میکنم نگر چه کرده ام و...
آمل باز خود را جمع و جور میکنم فکر میکنم که نمیشود چون زمانش نیست و باز میبینم راه مقابلم باز است و من باید راه بیافتم این بار هم مثل بارهای قبل امید میبندم و با خوش بینی قدم ها را پی در پی برمیدارم ن
شاید این بار وقت من باشد ...!

شعر خوب آمدن