واقعا زمان در دستم نیست ننیدانم چند روز از نمایشگاه گدشته است ولی به هر حال این روایت هم تمام شد
به نظر اراده ی ما در زمان شکل میگیرد
دوست داشتم ناتمام باشد تا باز درباره اش بنویسم نقاشی کنم ولی زمان که میگذرد با خودش جدا از ثانیه ها و وقایعی که در آن هست را میبرد چیز بیشتری نیز با خود میبرد و ات من است
به خودم که میایم میبینم در زمان نیستم ولی مصراته خودم را با ساعت تطبیق میدهم و از آن سخت تر گفتن راجع به خال هوای است که در آن نیستم.
حس خوب گفتگو ها تعابیر همگی کمرنگ شده و به جای آن نقوشی هست که اگر چه من در آن موثر هستم ولی حتی خودم هم نمیدانم چگونه به آنجا هدایت میشم
گاهی فکر میکنم از من است ولی نیست
باید بیشتر حرف بزنم باید بنویسم باید بیایم و ترا پیدا کنم از بس شنیدم خسته شدم از بس ندیدم و بی هوا تفسیر ترا داشتم خسته شدم
دوست دارم نفسی تازه کنم
دلتنگ شوم
مابین درختان راه بروم صدای برگ ها رابشنوم
همان باشم که میفهمید چه خبر است
ولی به خواسته اش دور شدم آنقدر دور و متروک که نمیدانم و نمیفهمم
اما عمگین مباش هرچقدر هم دور یا نزدیک ،هوشیار یا ابله ...
مهم اندیشه است که هنوز میتوانم درک کنم به خاطر بیاورم و امید داشته باشم

شعر خوب آمدن