
هنوز پیدا نشده بودم، نمیدانستم کجا هستم، چه میکنم، اما با همه ی این سردرگمی باز در راه بودم گمان میکردم دچارتخیلات هستم و آنها که برایم نقل قول میکنند واقعی نیستند سرم را بالا بردم شاخه ها در نور مهتاب سر در هم فرو داشتند باد پاییزی آرام میوزید و برگها میلرزید ند شبیه من که ترس داشتم دیگر همیشه به همین منوال بمانم و دیگر پیدا نشوم اما چشمهایم را به ماه سپردم و آرام زمزمه کردم (گفت...
ادامه مطلب
هنوز پیدا نشده بودم، نمیدانستم کجا هستم، چه میکنم، اما با همه ی این سردرگمی باز در راه بودم گمان میکردم دچارتخیلات هستم و آنها که برایم نقل قول میکنند واقعی نیستند سرم را بالا بردم شاخه ها در نور مهتاب سر در هم فرو داشتند باد پاییزی آرام میوزید و برگها میلرزید ند شبیه من که ترس داشتم دیگر همیشه به همین منوال بمانم و دیگر پیدا نشوم اما چشمهایم را به ماه سپردم و آرام زمزمه کردم (گفت کسی را به سراغ تو میفرستم)...
ادامه مطلب