
شبیه کودکان و شاید هم جوانتر..... سوار بر اسبی بودم که مدام بالا و پایین می رفت و میچرخید چشمهایش درشت و مشکی بود و رنگ تنش یاسی شاید هم صورتی شعر میخواند شعر بازی، بازی های کودکانه و من غرق خنده بودم مثل اینکه اسب از زمین جدا شده بود و به آسمان میرفت، فقط میخندیم فارغ از همه درد و رنجی که بر زمین بود در آسمان به پرواز بودم. اماهمیشه چیزهای هست که واقعیت را با تمام ابعادش به ن...
ادامه مطلب
شبیه کودکان و شاید هم جوانتر..... سوار بر اسبی بودم که مدام بالا و پایین می رفت و میچرخید چشمهایش درشت و مشکی بود و رنگ تنش یاسی شاید هم صورتی شعر میخواند شعر بازی، بازی های کودکانه و من غرق خنده بودم مثل اینکه اسب از زمین جدا شده بود و به آسمان میرفت، فقط میخندیم فارغ از همه درد و رنجی که بر زمین بود در آسمان به پرواز بودم. اماهمیشه چیزهای هست که واقعیت را با تمام ابعادش به نمایش بگذارد و این اتفاق به سادگی ظاهر شد نوبت من تمام شد و زمان بازی هم، و من از گردونه ی اسبها با حالی شاید شبیه گریستن جدا شدم...
ادامه مطلب