
گاهی به دنبال کسی هستی تا با او حرف بزنی ولی هرکس را که مینگری در آن نقطه ی تردید میلرزد مثل آنکه حرفهای تو برای گفتن نباشد.... گاهی دوست داری تا به آخرین لحظه برسی و بعد وصیت آخر را بگویی... اما آنچه ترا بیقرار برای گفتن نموده همیشه در اعماق وجود ت شبیه رازی میماند رازی که فقط خودت میدانی و او او همان است که همواره در ذهن با او سخن گفته ای او همان است که همواره به مهربانی اش یقین داشته ای و برای تمام وقایع سخت همراه خود حس نموده ای شاید او چهره ی باشد در دوستی شاید درختی باشد در صحرایی شاید او یک مزرعه ذرت باشد با طراوت خاص خودش همان جایی که به ندرت ر...
ادامه مطلب